172745064

من یک مادرم؛ مادری که روز شنبه نهم اسفند تنها لحظاتی پس از آغاز حملات رژیم صهیونیستی و آمریکا خود را سراسیمه به دبستان محل تحصیل دخترش رساند و دلبندش را صحیح و سالم تحویل گرفت؛ اما مادران مینابی چه کشیدند آن لحظه که در مراجعه به مدرسه فرزندانشان با تلی از آوار مواجه شدند.

 صبح شنبه نهم اسفند ماه ۱۴۰۴ یک روز عادی برای همه مردم ایران بود؛ ادارات، فروشگاه‌ها، مراکز خرید، مغازه‌ها و مدارس و دانشگاه دایر بود؛ همه مشغول فعالیت بودند که ناگهان خبر صدای انفجارها و ستون‌های دود در تهران و برخی شهرهای بزرگ منعکس شد؛ همه می‌دانستند که دوباره رژیم صهیونیستی و آمریکا مانند دفعه پیش در میانه راه مذاکرات و فرآیندها دیپلماتیک، بدعهدی کرده و البته دور از انتظار هم نبود.

اولین چیزی که به ذهن هر فردی در آن لحظات اولیه خطور کرد این بود که از عزیزان خود خبر بگیرد؛ آن زمان بسیاری از دانش‌آموزان مدرسه بودند و هر پدر و مادری بی‌درنگ نگران فرزندش بود.

من که در قلب پایتخت و در محل کار حضور داشتم، سراسیمه خود را به مدرسه دخترم که کلاس پنجم ابتدایی است رساندم؛ حوالی ساعت ۱۰:۴۵ به مدرسه رسیدم؛ جلوی در مدرسه اولیا با نگرانی جمع شده بودند و حیران انتظار می‌کشیدند تا دلبندان خود را تحویل بگیرند.

دانش آموزان هم با چشمانی سرخ و اشک‌آلود وقتی پدران یا مادران خود را می‌دیدند لبخندی از آرامش بر صورت‌های معصوم‌شان نقش می‌بست؛ گویی در پناه و امان هستند.

اولین واکنش مادران و پدران هم آرامش دادن به بچه‌ها بود؛ بوسیدن، در آغوش کشیدن، ابراز علاقه اولین کاری بود که ناخودآگاه هر پدر و مادری برای فرزندش در آن لحظات انجام می‌داد.

 

خون به جگر مثل مادران مینابی

 

وقتی از میان نگاه‌های مضطرب و منتظر بچه‌ها، دخترم را یافتم؛ لبخند زد و به سویم دوید. او را بوسیدم، محکم در بغلم فشردم و گفتم نگران نباش.

آن لحظه فقط خدارا شکر کردم که توانستم او را صحیح و سالم تحویل بگیرم و به سرعت به سمت منزل راه افتادیم. در تمام طول مسیر که بسیار شلوغ و پر از ازدحام بود، مادران و پدران زیادی را دیدم که با پای پیاده، سوار بر موتور یا خودرو، کودکانی را با لباس فرم مدرسه همراه خود داشتند.

در این لحظات فقط از خداوند برای همه ایرانیان آرزوی سلامت و شادی داشتم؛ به‌ویژه برای کودکان و نسل آینده‌ای که در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ و در زیر حملات متجاوزانه رژیم صهیونیستی و آمریکا مجبور شدند مدارس را ترک کنند.

 

خون به جگر مثل مادران مینابی

 

شجره طیبه در میناب

در میناب یکی از شهرهای استان هرمزگان در جنوب ایران؛ شهرستانی کوچک و بسیار دور از پایتخت؛ اما لحظات اولیه جنگ بسیار دردناک رقم خورد. «دبستان دخترانه شجره طیبه» مورد حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا قرار گرفت و فرزندان ایران را زیر آوراها برد.

شهادت در سنگر مدرسه

فرشتگان کوچکی که مانند همه کودکان دیگر در جای جای میهن اسلامی، صبح با بدرقه پدران و مادران خود راهی مدرسه شده بودند و هیچ فکر نمی‌کردند که دیگر هیچ گاه به خانه بازنگرداند؛ آنها در سنگر مدرسه به شهادت رسیدند.

آخر این کودکان معصوم چه گناهی مرتکب شده بودند که باید اینگونه وحشیانه به شهادت برسند؛ راستی مگر نگفته بودند که رژیم صهیونیستی و آمریکا با شهروندان عادی کاری ندارد و آنها را مورد حمله قرار نمی‌دهد! آمریکایی‌ها و رژیم صهیونیستی چطور می‌توانند چنین قساوت و جنایتی را مرتکب شوند.

 

خون به جگر مثل مادران مینابی

 

آن لحظاتی که پدران و مادران این کودکان برای تحویل آنها به مدرسه مراجعه کردند، بر آنها چه گذشته است؟ این زنان و مردان جنوبی کشورمان چطور پیکرهای مطهر و آسمانی دلبندان خود را از زیر آوار بیرون کشیدند؟ چطور کیف‌ها و کتاب‌های خونین فرزندانشان را شناسایی کردند؟

آیا مجامع بین‌المللی بیدارند؟ فعالان حقوق بشر و حقوق کودکان چطور؟ آیا جهانیان می‌بینند که چگونه این کودکان بی‌گناه در مدرسه مورد حمله قرار گرفتند؟ مگر نه اینکه بر اساس همه قواعد بین‌المللی، حمله به غیرنظامیان به‌ویژه کودکان محکوم است.

مطابق حقوق بین‌الملل بشردوستانه نیز این اقدام نقض کنوانسیون‌های ژنو به ویژه کنوانسیون چهارم و نقض صریح بند ۴ ماده ۳۸ کنوانسیون حقوق کودک است. این اقدام به واقع سند جدیدی از جنایات بیرحمانه خبیث‌ترین عالمیان و مدعیان حقوق بشر است که با عبور از همه خطوط قرمز حقوق بشری و ضوابط حقوق بین‌الملل در پیش دیدگان جهانیان رخ داده است اما گویی آنان که نمی‌خواهند ببینند و بشنوند خاک این دنیای دنی چشمانشان را پر کرده است.

 

خون به جگر مثل مادران مینابی

 

لحظه به لحظه آمار شهدای دانش‌آموز، معلمان و اعضای کادر مدرسه همچنین برخی والدین افزایش می‌یافت؛ براساس اعلام سخنگوی آموزش و پرورش، ۱۵۳ نفر در حمله به دبستان دخترانه شجره طیبه به شهادت رسیدند و بیش از ۹۰ نفر نیز مجروح شدند.

هر لحظه خودم را جای یکی از مادران مینابی قرار دادم؛ آنها نور چشمانشان را با هزار امید و آرزو پروراندند و اکنون به سوگ پاره‌های تن خود نشسته‌اند. این مردمان غیور و دریادل آن لحظات نفس‌گیر را چگونه گذراندند؟ این مردم صبور چطور توانستند آن لحظات پرالتهاب را تاب بیاورند؟ با هر سوال و هر لحظه همزادپنداری با مادران مینابی بغضم را فرو می‌بلعم و اشک‌هایم امان نمی‌دهد. تک تک این دخترکان، فرزندان و دلبندان عزیز این مرز و بوم بودند که با جنایت آمریکا و رژیم صهیونیستی پر پر شدند و نام آنها تا ابد در تاریخ این کشور ماندگار خواهد شد.