سیدمحمدعلی جمالزاده، نویسنده سرشناس ایرانی ۲۱ سال پیش در چنین روزی (۱۷ آبان ۱۳۷۶) در ژنو درگذشت و در بلوک ۲۲ قبرستان پتی سکونه به خاک سپرده شد. جمالزاده فرزند سیدجمال‌الدین واعظ اصفهانی از رهبران جنبش مشروطه و یکی از مشهورترین اعضای خاندان صدر در آن دوران است.

درباره آثار جمالزاده و همچنین نقش و تاثیر او در روند داستان‌نویسی مدرن در ایران مقالات و کتاب‌های بسیاری نوشته شده است و دیگر در این مجال کوتاه فرصت پرداختن به آنها نیست. نکته مهم این است که جمالزاده به عنوان یکی از تاثیرگذاران در عرصه ایران مدرن به فراخور تخصصش با چهره‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و ادبی بسیاری دیدار و گفت‌وگو داشته است. در این موضوع شاید پژوهش چندان درخوری انجام نشده باشد. قطعا در خاطرات این دیدارها نکته‌های مهمی و ناگفته‌ای از تاریخ معاصر ایران آشکار می‌شود که منبع خوبی برای استفاده پژوهشگران و تاریخ‌نگاران است.

در سیره و سرگذشت امام موسی صدر بارها به این نکته اشاره شده که او ارتباط خود با نخبگان و دیگر اقشار جامعه را محدود به به طیف خاصی نکرده و به دلیل منش گفت‌وگویی‌اش با عموم اندیشمندان و نخبگان حوزه‌های مختلف دیدار و گفت‌وگو می‌کرد. سیدمحمدعلی جمالزاده یکی از بستگان امام صدر بود، بنابراین طبیعی است که امام با این چهره برجسته ادبی نیز دیدارهایی داشته باشد. جالب است که امام صدر برنامه‌ای برای پیوند دادن جمالزاده با انقلابیون ایران را در سر داشت که البته به دلیل شرایط جسمانی جمالزاده این امر محقق نشد.

مرحوم دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی، تاریخ‌دان و نویسنده در گفت‌وگو با گروه تاریخ شفاهی مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر درباره نسبت فامیلی امام صدر با جمالزاده می‌گوید:‌ «پدر آقای سید محمد علی جمالزاده، آقای سید جمال اصفهانی از خانوادۀ صدر بودند و به واسطۀ آشنایی با خاندان صدر، پسرشان را به لبنان فرستاده بودند. آقای محمد علی جمالزاده در لبنان تحصیل کردند و بعد از اینکه خانواده به استعداد و توانایی‌های ایشان پی بردند، برای ادامه تحصیل ایشان را به آلمان و فرانسه فرستادند.»

دکتر باستانی پاریزی همچنین در این گفت‌وگو به خاطره زیر نیز اشاره کرد: «در سفرهایی که برای دیدن جمالزاده به ژنو می‌رفتم در مورد خانواده‌اش صحبت می‌کرد و می‌گفت: «ما از خاندان صدر اصفهان هستیم و نسبت و خویشاوندی با امام موسی صدر داریم. آقا موسی بسیار فعال و نیرومند و پویاست. امام موسی صدر در سفرهای خود به سوئیس، یک روز را به ما اختصاص می‌دادند و مهمان ما بودند. در سوئیس کوهی بود که در بالای آن کافه و رستوران درست کرده بودند و مردم با تله‌سیژ به آنجا می‌رفتند. ایشان (آقا موسی) یک بار پیشنهاد دادند که به آنجا برویم ولی وقتی خواستیم سوار شویم گفتند: شما سوار شوید من خودم می‌آیم. ما سوار تله‌سیژ شدیم و وقتی بالای کوه رسیدیم آقا موسی را دیدیم که زودتر رسیده و روی صندلی نشسته بودند و تمام راه را پیاده بالا آمده بود.» (اینجا را ببینید.) 

مرحوم جمالزاده خود نیز در بخشی از خاطراتش به نسبت خانوادگی خود با خاندان صدر اشاره کرده است. در بخشی از خاطرات او به نقل از کتاب «اسنادی از مشاهیر ادب ایرانی، دفتر چهارم، محمد علی جمال زاده» داریم: «وارد حرم مطهر شدیم. دیدم در صحن فرش انداخته‌اند. و مردم زیادی (همه ایرانی) دورا دور آن فرش را گرفته‌اند. و مرا بدان جا هدایت کردند. و چشمم به دو نفر سید عالی جناب عمامه به سر و عبا به دوش افتاد که در روی همان فرش جلوس زده بودند. خواستم دستشان را ببوسم. ولی روی مرا با محبت هر چه تمام‌تر بوسیدند و مرا دعوت کردند روی یک صندلی که در روی همان فرش بود، بنشینم. خواستم من هم (با وجود لباس و کفش فرنگی که داشتم) در مقابل آنها روی فرش بنشینم. ولی با اصرار تمام مرا روی همان صندلی نشانیدند. و صحبت شروع شد و معلوم شد از خانواده مرحوم حاج سید اسماعیل صدرعاملی، عموی بزرگ پدرم هستند. و از ملاقات من بسیار خشنود هستند. معلوم است که من هم فی الحقیقه سخت خوشحال و شکرگذار بودم. و صحبت شروع شد.»

جمالزاده در همین خاطره به دیدارش با امام موسی صدر هم اشاره کرده است: «سال‌های بسیار پس از آن تاریخ (شاید در حدود پنجاه سال) وقتی یک تن از پسر عموهای معروف دیگرم به نام حضرت امام موسی صدر رییس شیعیان در لبنان، روزی ناگهان در ژنو با همان لباس و قد و قامت و عمامه و عبا و صورتی بی اغراق در نهایت زیبائی و بزرگواری در ژنو تلفن کرد و به سراغم آمد، چنان بود که یک نعمت خدائی نصیبم گردیده است. خدایا اگر زنده است و اگر زیر خاک رفته است، او را چنان بیامرز که ظلمی را که بر او وارد آمده است، نبخشد.»

جمالزاده در کتاب «لحظه‌ای و سخنی؛ دیدار با سیدمحمدعلی جمالزاده» توصیف بیشتری از این ملاقات به دست داده است: «امام موسی صدر، قبل از انقلاب، روزی به من تلفن کرد و گفت «من صدرم و پسر عموی تو هستم. تازه از لبنان آمده‌ام اینجا.» پرسیدم «حالا کجا هستی؟» آدرسش را داد. گفتم «می‌توانی یک تاکسی بگیری؟» معلوم شد فرانسه را هم خیلی خوب حرف می‌زند. یک تاکسی گرفت و آمد اینجا. توی همین اتاق. با لباس و عمامه و وجنات و کسوت روحانی. به من گفت «خیلی انسانیت کردی». بعد با هم رفتیم بیرون. با اتومبیل ما. زنم خیلی خوب اتومبیل می‌راند. با هم رفتیم بالای آن کوه نهار خوردیم.» 

در ادامه جمالزاده به درخواست امام صدر از او برای پیوستن به انقلاب اشاره می‌کند: «روز دوم به من گفت «جمالزاده، می‌خواستم از تو بپرسم که واقعا اسم آقای خمینی را شنیده‌ای؟» گفتم «بله ولی خیلی کم. شنیده‌ام که از ایران رفته کربلا، و حالا هم در نجف زندگی می‌کند. ولی اطلاع زیادی ندارم». آن وقت همین امام موسی صدر گفت «حالا من آمده‌ام که تو را ببرم پیش آقای خمینی. قدری فکر کردم و بعد پرسیدم «من چه کمکی می‌توانم برسانم»؟

امام موسی جواب داد: «الان آقای خمینی، چیز پر می‌کند... چیز... نوار، نوار پر می‌کند و می‌فرستد توی ایران. حالا می‌تواند از تو، که خوب حرف می‌زنی و خوب حکایت می‌کنی، استفاده کند». آن روزها، من تازه از مریضخانه آمده بودم. کلیه‌هایم سنگ داشت، عمل کرده بودم. حالم خوب نبود. گفتم «من با این حال و روزگار نیاز به پرستاری دارم، از طرفی چطور زنم را اینجا تنها بگذارم؟» آن روز دیگر چیزی نگفت. اما دوباره تماس گرفت و اصرار کرد و گفت «من هنوز نرفته‌ام به لبنان و می‌خواهم ترا ببینم». دوباره آمد سراغ من. آدم خیلی درست و حسابی بود. من دو سه تا مقاله توی مجله‌های ایرانی، به زبان فارسی برایش نوشتم و فرستادم. برای آن پسر عمویی (آیت‌الله سیدرضا صدر) هم که در قم داشتم فرستادم».

در نهایت اما به دلیل شرایط خاص جسمانی و وضعیت زندگی امام صدر از فکری که برای پیوند جمالزاده با انقلابیون داشت، دست می‌کشد. جمالزاده در این باره می‌نویسد: «بعد دوباره که آمد سراغ من، خودش گفت «جمالزاده راستش این است که من فکر کردم و دیدم تو حق داری. آمدن تو ممکن است برایت خطرناک باشد. ممکن است ترا بکشند. معهذا وقتی حالت خوب شد بیا لبنان و چند روزی مهمان من باش.» قبول کردم که بروم لبنان. اما او رفت که رفت که رفت.»