13970412000215 Test PhotoH

مازندران و اهالی فرهنگ و ادب آن، همواره در عرصه سرایش شعر و قطعات ادبی زبانزد هستند؛ در ادامه چند قطعه از آثار این اهالی از نظرتان می‌گذرد.

* و سیب سرخ لبش

دو، سه، قدم نزده رفت ـ تا ـ زمین افتاد

درست لحظه آخر به روی مین افتاد

هنوز جان به تنش بود، جان نداده هنوز

اگر چه بعد، نه! قبل از خودش، امین افتاد

ندیده بود برای خودش چه پیش آمد

به یاد دختر ناز و گلش "ثمین" افتاد

تمام فاصله‌ها را دوباره با خود بُرد

و سیب سرخ لبش، پای هفت‌سین افتاد

نه این، نه آن، همه چیزی که با خودش آورد

کنار نعش خودش بود، این چنین افتاد

نرفت، یک، دو، سه متری جلو، اگر برگشت!

نرفت، یک، دو، سه متری عقب، همین، افتاد

"احسان خلیلی ـ ساری"

* اتفاقی سرخ

به رقص آمد درختم، بوسه زد، اشک اناری را

و یا از شاخه پر داده است، پرهای قناری را

انار آهسته می‌غلتد، درون خاک و خاکستر

بیابد شاید از دیروز آغوش مزاری را

شکوفه، شاه بیتی توی باغ زرد پاییز است

همان که ماند و خواهد ساخت روزی، شاهکاری را

دوباره، اتفاقی سرخ، در یک رستخیز افتاد

سری بی‌تن که یادش رفته، رسم همجواری را

‏ صدا کن، بعد از این "تنها، صدای توست، می‌ماند"

صدا کن، بعد از این، دستی که می‌آید به یاری، را

و برگشته‌ست بر شاخه، اگر چه زخم‌ها زیباست

بیاموزد مگر آیین سرخ ماندگاری را

"معصومه لمسو ـ بهشهر"

* زنِ آبادی!

انگار پر از بهار شد آبادی، انگار به این منطقه عید آوردند

باران! دل ترسوی مرا روشن کن، گمنام‌تر از هرچه شهید آوردند

امروز، شب از خانه این مردم رفت، امروز دل عجیبِ این آدم‌ها

خالی شده بود از پر پرواز، ولی، یک سوژه بسیار جدید آوردند

فریاد زدند و روی دوشش بردند، گفتند غریبی تو را می‌فهمیم

احساس نکن غریب هستی، آقا! جان تو! برای ما امید آوردند

احساس قشنگ بوم نقاشی کو؟ فریاد بزن مداد رنگی‌ها را

یک لحظه فقط آبی، آبی، آبی، یک فصل فقط دل سپید آوردند

اسپند بیار، ای زن آبادی! من بعد برادر عزیزی داری

شیون بکش، ای وای شهید، آی شهید، آی شهید آوردند

"فهیمه محمودی ـ سوادکوه"

* اشک انار

دوباره اشک انار از سر نگاه افتاد

دوباره ماه من از آسمان به چاه افتاد

صدای چکمه به گوش زمین رسید آنگاه

به جای من، دل غمگین من به راه افتاد

به روی وسعت شن‌ها به شوق پرسه زدم

ندیدمت، به دلم یاس و درد و آه افتاد

کجای دلهره‌ها گم شدی که تقویمت

به‌دست این من تنهای بی‌پناه افتاد

تو سرنوشت زمینی و خاک خوشبخت است!

به روی طالع من سایه سیاه افتاد

به هر چه دور و برم هست روح تو جاری است

نگو که چشم من امشب به اشتباه افتاد

"حر شفقت ـ بابل‏"

* شاید بهار

شاید بهار باشد

این که زخم می‌شکفد

از تن رستم

و رخش آشفته

مرگ شهیدش را باور نمی‌کند

**

انگور پیر

بر ایوان خانه پیچ می‌خورد و

جوانه می‌زند

و دختر همسایه هنوز

سر، در شاهنامه کرده

به جست‌وجوی رد سوار خویش...

**

شاید بهار باشد

چاه عمیق شغاد پیر

و مرگ

پیراهن بهاری همین ترانه

که زخم بر می‌دارد و

شکفته می‌شود!

"رجب افشنگ ـ تنکابن"

* تا همیشه در عبور‏

تو گفته‌ای که مثل باد

در شبی که دشت

به ماه غبطه می‌خورد

برای چیدن ستاره‌های مهربان

به آسمان، پناه می‌برم

و ناگهان تو تا هوای ناکجا دویده‌ای

و من هنوز

برای صبح آفتابی نگاه تو

تمام پله‌های باد را

یکی یکی عبور می‌کنم

چه حس تازه‌ای

به بال‌های من رسیده است

کتاب‌های خاک خورده‌ای

پر از غبار ابرها به چشم می‌خورند

عروسکی که دست‌های خویش را

به کودکانه‌های من سپرده است

مرا از آسمان آبی دلش عبور می‌دهد

**‏

تمام آسمان درون چشم من نشسته است

تمام خلوت درخت

و من نگاه می‌کنم به مرد ساده‌ای

که زندگی برای او ورق نخورده است

و بارها طناب لحظه‌های خویش را

به روزهای رفته‌اش تنیده است

و من هنوز در شگفت مانده‌ام

تمام قله‌های آسمان

به یک پرنده ختم می‌شود

به تو که تا هنوز بر نگشته‌ای

که گفته است

پرنده، بی‌شکوه آسمان، پرنده نیست؟

**

سحر

دوبیتی نماز خویش را

برای یاس‌ها سروده بود

و بوی نان گندم و کمی‌ نسیم

به یک صنوبر صبور

به آب‌های تا همیشه در عبور

به مادری که کودکش

همین دو روز پیش تا

به آسمان رسیده بود

به امتداد کوچه‌ای که آخرش

به ماه می‌رسید، هدیه کرد

و من خیال می‌کنم

نشانی تو را کسی به باد گفته است

چه بی‌امان دلم گرفته است!

برای خواب من کسی چراغ...!

برای بادها چطور؟

**

...و در زمین

هر آنچه رفته‌ام، تو را ندیده‌ام

برای دیدنت

به آسمان نگاه می‌کنم

تو نیستی و لحظه‌های بی کبوترم

مرا که کم کمک تمام می‌شوم

ـ به باد می‌دهند

"نعیم ذبیحی ـ زیراب"